حیات مجسمنویسنده: مارگریت دوراساین کتاب را ببینیدخریدحیات مجسم آغاز و پایان یا مثلا وسط ندارد، البته در شمار کتابهای فاقد علت وجودی نیست، یادداشتهای روزانه هم نیست، از روزنامهنگاری و از پرداختن به رویدادهای روز به دور است. اسمش را ...
حیات مجسمنویسنده: مارگریت دوراساین کتاب را ببینیدخریدحیات مجسم آغاز و پایان یا مثلا وسط ندارد، البته در شمار کتابهای فاقد علت وجودی نیست، یادداشتهای روزانه هم نیست، از روزنامهنگاری و از پرداختن به رویدادهای روز به دور است. اسمش را ...
و هنوز زار میزند در گلویم | آن سوال دیروز | او چه کسی بود | که میتوانست تو را بیشتر از من دوست بدارد؟ شیوا شکوری | نه
محمدحسین عضدانلومترجم نظرات شما آثار این نویسنده در ناکجا بعضیها هیج وقت نمیفهمنخریدنویسنده: کورت توخولسکیمترجم: محمدحسین عضدانلواین کتاب را ببینیداز اونجایی که یادمه من روز نهم ژانویهی هزار و هشتصد و نود در سمت کارمندی هفتهنامهی ولت بونه تو برلین به دنیا اومدم. تو یکی از روزنامههای محلی نوشته بودن اجدادم بالای درختا میشستن و انگشت تو دماغشون میکردن. من که خودم آروم و ... نظرات شمابرای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید : - ورود - عضویتنظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد. با تشکر
محمدحسین عضدانلومترجم نظرات شما آثار این نویسنده در ناکجا بعضیها هیج وقت نمیفهمنخریدنویسنده: کورت توخولسکیمترجم: محمدحسین عضدانلواین کتاب را ببینیداز اونجایی که یادمه من روز نهم ژانویهی هزار و هشتصد و نود در سمت کارمندی هفتهنامهی ولت بونه تو برلین به دنیا اومدم. تو یکی از روزنامههای محلی نوشته بودن اجدادم بالای درختا میشستن و انگشت تو دماغشون میکردن. من که خودم آروم و ... نظرات شمابرای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید : - ورود - عضویتنظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد. با تشکر
بعضیها هیج وقت نمیفهمنخریدنویسنده: کورت توخولسکیمترجم: محمدحسین عضدانلواین کتاب را ببینیداز اونجایی که یادمه من روز نهم ژانویهی هزار و هشتصد و نود در سمت کارمندی هفتهنامهی ولت بونه تو برلین به دنیا اومدم. تو یکی از روزنامههای محلی نوشته بودن اجدادم بالای درختا میشستن و انگشت تو دماغشون میکردن. من که خودم آروم و ...
بعضیها هیج وقت نمیفهمنخریدنویسنده: کورت توخولسکیمترجم: محمدحسین عضدانلواین کتاب را ببینیداز اونجایی که یادمه من روز نهم ژانویهی هزار و هشتصد و نود در سمت کارمندی هفتهنامهی ولت بونه تو برلین به دنیا اومدم. تو یکی از روزنامههای محلی نوشته بودن اجدادم بالای درختا میشستن و انگشت تو دماغشون میکردن. من که خودم آروم و ...
برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
- ورود
- عضویت
نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر