ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

من دوست دارم غروب بیفته وسط سفر اگه اولش باشه دلم می‌گیره، اخرشم که باشه دیگه بد‌تر. از طلوع خورشید حرصم درمیاد. چون مال اونایی که فکر می‌کنند یا دوست دارن یه روز به جایی برسند، یا مال بدبخت‌هایی که مجبورند دنبال یک لقمه نون بخور نمیر صبح زود از خونه بزن بیرون. یعقوب یادعلی |  آداب بی‌قراری

جملات منتخب

همزیستی واژه‌ها، گاه در غایتِ مسالمت و گاه با خشونتی بی‌امان... جمله خود سخن می‌گوید، آزاد و رها، ثبت می‌شود بر جریده‌ی عالم دوامِ آن...

خودم را گذاشتم جای مادرتان که خیلی سال پیش‌ها روی این صندلی می‌نشسته و به پدرم فکر می‌کرده. به صدایش، به طرز راه رفتنش. به این که عاشق شده و نمی‌داند با خانه زندگیش چه کند. من هم جای مادرتان بودم برمی‌گشتم تهران تا دیگر نبینمش.


بیشتر از آبشار دلم می‌خواهد یک دشت بزرگ بکشم پر از شقایق پر از بوته‌های گل‌های وحشی. اما نمی‌دانم چرا هر وقت این دشت را کشیده‌ام، دورتادورش را سیم خاردار کشیده‌ام. انگار چیزی همیشه آن دشت فراخ را از تو می‌گیرد. و تو خاموش و رام نگاه می‌کنی و حسرت می‌خوری.


صدای مرغابی‌ها می‌آید که دارند توی آب‌نما شنا می‌کنند. نمی‌دانم چرا این‌قدر اصرار دارد که آدم‌های مجرم را تبرئه کند. انگار می‌خواهد از همه فرشته بسازد. هی توی ذهنش صیقل‌شان می‌دهد تا دست آخر فرشته‌ای شوند بی‌گناه. برای او توی نمایشنامه دنیا این نقش را نوشته‌اند...


همیشه گفته‌ام دو تا چیز توی زندگی هست که می‌شود تجربه‌شان کرد. انگار که داری تلخی زندگی را بازآفرینی می‌کنی؛ یکی سیگار و آن یکی قهوه‌ی تلخ.تلخ تلخ... آن‌قدر که به شوری می‌زند. بازآفرینی زندگی آن‌طور که هست نه آن‌طور که وانمودش می‌کنی یا می‌خواهی‌اش.