پلنگ خانم تنهاستنویسنده: علیرضا سیفالدینیاین کتاب را ببینیدخریدرمان پلنگ خانم تنهاست را پیش از رمان خروج نوشتهام، و رمان پنجم من است. با این باور که پلنگ بودن آدمی، همان توان ایستادگی در برابر ناملایمات زندگی است، آن هم با حفظ فردیت خویش، ...
پلنگ خانم تنهاستنویسنده: علیرضا سیفالدینیاین کتاب را ببینیدخریدرمان پلنگ خانم تنهاست را پیش از رمان خروج نوشتهام، و رمان پنجم من است. با این باور که پلنگ بودن آدمی، همان توان ایستادگی در برابر ناملایمات زندگی است، آن هم با حفظ فردیت خویش، ...
فرهنگ شهبازینویسنده آثار در ناکجا نظرات شما آثار این نویسنده در ناکجا ماه در پاگرد اضطراریخریدنویسنده: فرهنگ شهبازی این کتاب را ببینیدشب از نیمه گذشته بود و من و سیامک هنوز در کوه بودیم. از اول شب آمده بودیم. نان و پنیری، روی تختهسنگی خورده و در کتری سیاه و کجوکولهای روی آتش، چای لبسوزی درست کرده بودیم. جایی نشسته بودیم که ساختمان خوابگاه، با آن هیبتش، خیلی کوچک دیده میشد. تمام شهر، مثل دریایی از نور، موج برمیداشت و میلرزید. سکوت ... نظرات شمابرای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید : - ورود - عضویتنظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد. با تشکر
فرهنگ شهبازینویسنده آثار در ناکجا نظرات شما آثار این نویسنده در ناکجا ماه در پاگرد اضطراریخریدنویسنده: فرهنگ شهبازی این کتاب را ببینیدشب از نیمه گذشته بود و من و سیامک هنوز در کوه بودیم. از اول شب آمده بودیم. نان و پنیری، روی تختهسنگی خورده و در کتری سیاه و کجوکولهای روی آتش، چای لبسوزی درست کرده بودیم. جایی نشسته بودیم که ساختمان خوابگاه، با آن هیبتش، خیلی کوچک دیده میشد. تمام شهر، مثل دریایی از نور، موج برمیداشت و میلرزید. سکوت ... نظرات شمابرای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید : - ورود - عضویتنظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد. با تشکر
ماه در پاگرد اضطراریخریدنویسنده: فرهنگ شهبازی این کتاب را ببینیدشب از نیمه گذشته بود و من و سیامک هنوز در کوه بودیم. از اول شب آمده بودیم. نان و پنیری، روی تختهسنگی خورده و در کتری سیاه و کجوکولهای روی آتش، چای لبسوزی درست کرده بودیم. جایی نشسته بودیم که ساختمان خوابگاه، با آن هیبتش، خیلی کوچک دیده میشد. تمام شهر، مثل دریایی از نور، موج برمیداشت و میلرزید. سکوت ...
ماه در پاگرد اضطراریخریدنویسنده: فرهنگ شهبازی این کتاب را ببینیدشب از نیمه گذشته بود و من و سیامک هنوز در کوه بودیم. از اول شب آمده بودیم. نان و پنیری، روی تختهسنگی خورده و در کتری سیاه و کجوکولهای روی آتش، چای لبسوزی درست کرده بودیم. جایی نشسته بودیم که ساختمان خوابگاه، با آن هیبتش، خیلی کوچک دیده میشد. تمام شهر، مثل دریایی از نور، موج برمیداشت و میلرزید. سکوت ...
برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
- ورود
- عضویت
نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر