![]() | در خشنترین لحظات، ناگهانیترین لحظات زندگی، همیشه به نظر متعجب میآمد، متعجب، آری، واژهی دیگری پیدا نمیکنم، متعجب، در نهایت تعجب، و تعجب برای او همیشه ابراز بیانصافی بود، ابراز کشف بیانصافی. ژان لوک لاگارس | در خانهام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید | ![]() |
متعدد
مادربزرگ هر سال عاشورا نذری میداد و همیشه در حیاط بساطِ قیمه و قرمهسبزی پزی به پا بود. افرادِ متعددی توأم از بیدین و با دین همه با کمکِ یکدیگر تلاش میکردند و همکاری میکردند تا نذرِ مادربزرگ ادا شود.
کیومرث مرزبان | خام بُدم پخته شدم بلکه پسندیده شدم
(تلاش، دین، سال، عاشورا، قورمهسبزی، قیمه، مادربزرگ، متعدد، نذری، همکاری، کمک)
(تلاش، دین، سال، عاشورا، قورمهسبزی، قیمه، مادربزرگ، متعدد، نذری، همکاری، کمک)








