رد پای برف تابلوغ ...نویسنده: سیدعلی صالحیاین کتاب را ببینیدخریداگر عشق | آخرین عبادت ما نیست | پس آمدهایم اینجا برای کدام درد بیشفا | شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم؟...
رد پای برف تابلوغ ...نویسنده: سیدعلی صالحیاین کتاب را ببینیدخریداگر عشق | آخرین عبادت ما نیست | پس آمدهایم اینجا برای کدام درد بیشفا | شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم؟...
چقدر میتوانیم صبور باشیم | تا دستی | که تنور جنگ را گرم میکند | روزی | در دهان صلح نان بگذارد؟ شبنم آذر | خونماهی
مینا احمدینویسنده آثار در ناکجا نظرات شما آثار این نویسنده در ناکجا مشتی خاک، همین!خریدنویسنده: مینا احمدی این کتاب را ببینیدغلغله است. مضطرب این طرف و آن طرف میدود. چادرش را جلو میکشد و زیر گلویش را سفت میچسبد. در تاریکنای شب، دست پسربچه را میگیرد و دنبال خودش میکشد. «خانم الف به اطلاعات مراجعه فرمایند» این صدایی است که از بلندگوی اطلاعات در فضای سالن انتظار میپیچد. زن با شکم ورقلمبیده به سمت اطلاعات میرود. «خانم، ... نظرات شمابرای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید : - ورود - عضویتنظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد. با تشکر
مینا احمدینویسنده آثار در ناکجا نظرات شما آثار این نویسنده در ناکجا مشتی خاک، همین!خریدنویسنده: مینا احمدی این کتاب را ببینیدغلغله است. مضطرب این طرف و آن طرف میدود. چادرش را جلو میکشد و زیر گلویش را سفت میچسبد. در تاریکنای شب، دست پسربچه را میگیرد و دنبال خودش میکشد. «خانم الف به اطلاعات مراجعه فرمایند» این صدایی است که از بلندگوی اطلاعات در فضای سالن انتظار میپیچد. زن با شکم ورقلمبیده به سمت اطلاعات میرود. «خانم، ... نظرات شمابرای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید : - ورود - عضویتنظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد. با تشکر
مشتی خاک، همین!خریدنویسنده: مینا احمدی این کتاب را ببینیدغلغله است. مضطرب این طرف و آن طرف میدود. چادرش را جلو میکشد و زیر گلویش را سفت میچسبد. در تاریکنای شب، دست پسربچه را میگیرد و دنبال خودش میکشد. «خانم الف به اطلاعات مراجعه فرمایند» این صدایی است که از بلندگوی اطلاعات در فضای سالن انتظار میپیچد. زن با شکم ورقلمبیده به سمت اطلاعات میرود. «خانم، ...
مشتی خاک، همین!خریدنویسنده: مینا احمدی این کتاب را ببینیدغلغله است. مضطرب این طرف و آن طرف میدود. چادرش را جلو میکشد و زیر گلویش را سفت میچسبد. در تاریکنای شب، دست پسربچه را میگیرد و دنبال خودش میکشد. «خانم الف به اطلاعات مراجعه فرمایند» این صدایی است که از بلندگوی اطلاعات در فضای سالن انتظار میپیچد. زن با شکم ورقلمبیده به سمت اطلاعات میرود. «خانم، ...
برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
- ورود
- عضویت
نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر