ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا می‌کرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحه‌ای همه‌ی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی.   رضا قاسمی |  وردی که بره‌ها می‌خوانند

تعجب

در خشن‌ترین لحظات، ناگهانی‌ترین لحظات زندگی، همیشه به نظر متعجب می‌آمد، متعجب، آری، واژه‌ی دیگری پیدا نمی‌کنم، متعجب، در نهایت تعجب، و تعجب برای او همیشه ابراز بی‌انصافی بود، ابراز کشف بی‌انصافی.


وقتی کودک بودم، همچنان، وقتی کودک بودم، برای اندوه‌های ناچیزم درد بسیار می‌کشیدم، [...] دلم می‌خواست بمیرم، مرگ را از ته دل آرزو می‌کردم، همین است ؟ و در کمال تعجب، هیچ به دست نمی‌آوردم، هیچ پاسخی، درد می‌کشیدم و دیگر هیچ.