![]() | تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا میکرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحهای همهی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی. رضا قاسمی | وردی که برهها میخوانند | ![]() |
زندگانی
آن هستی ناب، که از دستهای تن به نور ریخت، دلبستهی دستهای توست، که عشق را نه پایان، نه انجام، که تقدیر و تسلای زندگانیست
مشکل است، زندگانی کردن مشکل است. سرفراز زندگانی کردن مشکل است! آدم، یا باید مثل موش خاکی زندگانی کند تا در امان باشد، یا غیر از آن اگر خواست باشد... دیگر کارش مشکل میشود... مشکل!








