![]() | تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا میکرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحهای همهی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی. رضا قاسمی | وردی که برهها میخوانند | ![]() |
گرفتن
راستش، اون چيزى كه من رو از گرفتن اين نامه و دادنش به تو منصرف كرد، اين بود كه فکر كردم من مىتونم كاملاً با تو بیگانه باشم. اون چيزى كه البته اين مرتيكهها نمىدونستن، و به هیچ عنوان هم نمىتونستن بدونن، اينه كه من شوهر تو هستم.
جونم رو کف دستم میگیرم و خرجش میکنم، دوست دارم جونم رو به مصرف برسونم.








