لیونی در این کتاب ماجرای کرمی را روایت میکند که با تمام کرمهای دیگر متفاوت است. در قسمتی از کتاب آمده است: «روزی یک سینه سرخ گرسنه، چشمش به یک کرم افتاد. کرم زیبایی که مثل زمرد، سبز رنگ و روی شاخهای نشسته بود. سینه سرخ گرسنه منقارش را بازکرد تا کرم را بگیرد و بخورد. کرم کوچولو، رو به سینه سرخ کرد و گفت: مرا نخور، من کرم به درد بخوری هستم. من کرم اندازهگیرم و میتوانم هر چیزی را اندازه بگیرم.»
نظرات شما
برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید : - ورود - عضویت
نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر
برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
- ورود
- عضویت
نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر