![]() | تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا میکرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحهای همهی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی. رضا قاسمی | وردی که برهها میخوانند | ![]() |
رمان
داره يه رمان مىنويسه دربارهی يه مردى كه زن و سه تا بچهاش رو ترك مىكنه و مىره اون ور شهر تنها زندگی كنه تا يه رمان بنويسه دربارهی يه مردى كه زن و سه تا بچهاش رو ترک مىكنه...
من ناشر بدى هستم چون از کتاب متنفرم. راستش از نثر متنفرم. يا راست راستش، از نثر معاصر، رمانهاى امروزى، رمان اول، و بعدش رمان بعدى، اين همه امید و احساسات كه بايد ارزيابى كنم...








