![]() | تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا میکرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحهای همهی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی. رضا قاسمی | وردی که برهها میخوانند | ![]() |
غرق
اصلاً خیلیهایی که غرق میشن فکر میکنم، از عمق زیاد آبه، از اینکه یه فاصلهای خیلی زیاد تا زمین، تا کف، زیر آب، تا اون جایی که رو نیست، سطح و ساده نیست، پیدا میکنن، از عمق وحشت میکنن، وحشت بزرگ، اونقدر بزرگ که فرصت نمیکنی برسی به جنس تَرسِت.
اُكتای رفعت: ...اون قدر غرق فكرم كه نگو و نپرس؛ | باز حواسم پرت شد و به جای نون، | دارم ستاره میخورم.








