![]() | و هنوز زار میزند در گلویم | آن سوال دیروز | او چه کسی بود | که میتوانست تو را بیشتر از من دوست بدارد؟ شیوا شکوری | نه | ![]() |
لحظات
در خشنترین لحظات، ناگهانیترین لحظات زندگی، همیشه به نظر متعجب میآمد، متعجب، آری، واژهی دیگری پیدا نمیکنم، متعجب، در نهایت تعجب، و تعجب برای او همیشه ابراز بیانصافی بود، ابراز کشف بیانصافی.
ژان لوک لاگارس | در خانهام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید
(بیانصافی، تعجب، لحظات، متعجب، کشف)
(بیانصافی، تعجب، لحظات، متعجب، کشف)








