![]() | تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا میکرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحهای همهی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی. رضا قاسمی | وردی که برهها میخوانند | ![]() |
ناتوان
من ناتوان میشوم، بازنده و بی هیچ میلی، هیچ آرزویی، تنها تصور رفتن به جادهی بزرگ، به شهر به جستجوی مردی رفتن و فردا بازگشتن.
ژان لوک لاگارس | در خانهام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید
(آرزو، شهر، فردا، مرد، میل، ناتوان، هیچ)
(آرزو، شهر، فردا، مرد، میل، ناتوان، هیچ)
محال | نامِ توست | و نامِ من | ناتوانیِ امکانِ توست








