ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

می‌دانستم اگر بعد از تولد او، تو را، همه‌ی زندگی را، از دست می‌دادم، باور کن که هم‌آغوشی را ادامه نمی‌دادم و پَسَت می‌زدم. باشد که از من دلگیر می‌شدی و هیچ‌وقت نمی‌توانستم توضیحی برای رفتارم داشته باشم. پست می‌زدم. سعید منافی |  پیر مرگ

با من بمان

صفحه اصلی / داستان بلـــــــند /

داستان بلـــــــند

با من بمان

نویسنده: علم‌ناز حسن‌ زاده
داستان بلـــــــند
ناشر: نشر البرز
تاریخ انتشار: 1388
588 صفحه

    این کتاب را بخرید

  • نسخه چاپی کتاب از ناکجا
    24,90€
  • خلاصه کتاب
  • نظرات شما

  • خلاصه کتاب

    به مادر سلامي دادم و زير سايه درخت چمباتمه زدم. پشيمان شدم چرا شماره‌ام را به وحيد ندادم. پسرعمويم، كسری، علاوه بر قيافه خوبش ساعي و زرنگ هم بود. بازاري بود و گوش به فرمان پدرش. از مدتها پيش پا جاي پاي او گذاشته و در بازار خريد و فروش مي‌كرد. فروشگاه لوازم خانگي هم علم كرده و درآمد خوبي داشت. برعكس من مدتي بود كه كتاب را بوسيده و در طاقچه گذاشته بود...



    نظرات شما

    برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
    - ورود
    - عضویت

    نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
    با تشکر