![]() | تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا میکرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحهای همهی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی. رضا قاسمی | وردی که برهها میخوانند | ![]() |
انقلاب
من فرزند انقلابم | و تکفیر و تهدید و تبعید | سرنوشت من است
من فرزند انقلابم | و روزهایم را | با یک فنجان خشم تلخ | و چند حبه ناسزای انقلابی | آغاز میکنم
در میدان انقلاب | سینمای تازهای باز شده | در این فیلمیکه دارد پخش میشود | همه بازیگرند | کسی تماشا نمیکند
هنوزاهنوز تا امروز | عصرِ پنجشنبه | مادرم شکلِ شکیلِ یک انقلابِ مشروطه است!








