![]() | تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا میکرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحهای همهی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی. رضا قاسمی | وردی که برهها میخوانند | ![]() |
طناب
همه در خوابند | وقتی طنابی ضخیم | از سوزنی نازک عبور میکند
دست دیگرش را به طرف گردنش برد. طنابی دیگر. طناب و طناب و طناب. هزاران طناب دورهاش کرده بودند و او را به هر طرف میکشیدند.








