ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

ماریا که‌ رفت، راه‌ افتادم دنبال عقده‌هایم و کارهای به‌ قول او الکی. تا وقتی که‌ بود اجازه‌ نمی‌داد، اصلاً نمی‌شد. روزهای اول به‌ پاساژها و خیابان‌ها می‌رفتم. خسته‌ که‌ می‌شدم به‌ کافی‌شاپ، یا کافی‌نت. اوایل با چهل و هشت سال سن و با این قیافه‌ی جامانده‌ در بیست سال قبل، کمی عجیب بود. بعد به‌ خودم گفتم دنیا خیلی چیزهای عجیب‌تر به‌ من نشان داده‌ است. بگذار من هم یک چیز عجیب نشانش بدهم، در ضمن همه‌ به‌ همه‌ چیز عادت می‌کنند مثل من که‌ به‌ ماریا عادت کرده‌ بودم. رضا علی پور |  شهر بزرگ ابر بزرگ نمی خواهد

مثل بچه‌ها. روز اولی که می‌خوان بفرستنشون مدرسه. با این‌که سال‌ها دلشون می‌خواسته بزرگ بشن و مثل بقیه کفش و کلاه کنن و قاطی بقیه بشن، ولی روز اول، یه دفه وحشتشون می‌گیره و می‌چسبن به دامن مادرشون…

(اول، بزرگ، بقیه، بچه، خواستن، دامن، دل، روز، سال، مادر، مثل، مدرسه، وحشت، کفش، کلاه)


محسن یلفانی

محسن یلفانی

۱۳۲۲
همدان

محسن یلفانی، نویسنده و نمایشنامه‌نویس، در سال 1943 در شهرهمدان به دنیا می‌آید و تا زمانی که همراه با خانواده‌اش به سنندج می‌رود، در آنجا می‌ماند. وی نوشتن اولین نمایشنامه‌هایش را در همین دوران، یعنی در سال‌های آخر دبیرستان آغاز می‌کند؛ یکی از این نمایشنامه‌ها جایزه‌ی هنر دراماتیک را هم نصیبش ...

انتظار سحر

انتظار سحر

خرید
نویسنده: محسن یلفانی
این کتاب را ببینید

نوروز - فقط فکر کنم که اگه یه وقت... فردا، پس‌فردا، یا اصلاً چه می‌دونم، یه مدتی بعد، یه روزی، یکی پیدا بشه و بیاد اینجا سراغ منو بگیره… فیروز - تو که باز رفتی سر خونه‌ی اولت؟ نوروز - نمی‌گم که حتماً یکی می‌آد. ولی بالاخره، من جا و مکانم اینجا بوده. همه هم می‌دونن. من این‌ قدر اینجا مونده‌م که دیگه همه عادت ...

برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
- ورود
- عضویت

نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر