ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

می‌دانستم اگر بعد از تولد او، تو را، همه‌ی زندگی را، از دست می‌دادم، باور کن که هم‌آغوشی را ادامه نمی‌دادم و پَسَت می‌زدم. باشد که از من دلگیر می‌شدی و هیچ‌وقت نمی‌توانستم توضیحی برای رفتارم داشته باشم. پست می‌زدم. سعید منافی |  پیر مرگ

به های های خندیدن

صفحه اصلی / داستان بلـــــــند /

داستان بلـــــــند

به های های خندیدن

نویسنده: مرجان فولادوند
داستان بلـــــــند
ناشر: نشر قطره
تاریخ انتشار: ۱۳۹۲
۸۴ صفحه

    این کتاب را بخرید

  • نسخه چاپی کتاب از ناکجا
    4,90€
  • خلاصه کتاب
  • نظرات شما

  • خلاصه کتاب

    در را كه باز كردم، نان و روزنامه را به دستم داد و گفت: باران مي‌‎بارد، نان را لاي روزنامه گذاشتم تا خيس نشود. نان را سر سفره گذاشتم و روزنامه زا تا كردم. نشست. چاي هردوي‌مان را شيرين كرد و لبخند زد. گفت: خبرها را ديده‌اي؟ يك تكه نان در دهانم گذاشتم. تلخ بود. گفتم: نان را ديگر لاي روزنامه نگذار مرتضا، تلخ مي‌شود.



    نظرات شما

    برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
    - ورود
    - عضویت

    نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
    با تشکر