ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا می‌کرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحه‌ای همه‌ی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی.   رضا قاسمی |  وردی که بره‌ها می‌خوانند

ترسیدن

وقتی مُرد، انگار یه‌باره یه باری از دوشم برداشته شد، آره، من که نکشته بودمش، اون خودش مُرد از بس که پیر و فرتوت شده بود، وقتش بود. آره وقتش شده بود. همه‌مون یه موقع وقتمون می‌شه. آدم از چیزی که واسه همه اتفاق می‌افته که نباید بترسه.


لازم نیست اتفاق عجیبی بیافتد که‌ بفهمی‌ روی سکه‌ی شانس نیستی. کافی‌ست حس بدبیاری را درونی کنی، بعد خودش می‌آید، حتا از لابه‌لای مکالمه‌ی‌ دو آدم ناشناس. بیشتر آدم‌ها از این می‌ترسند به‌ جایی برسند که‌ بعداً از خودشان بدشان بیاید. آقای حسینی بیشتر از این می‌ترسد که‌ هرگز نتواند به‌ خودش تبریک بگوید.