ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا می‌کرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحه‌ای همه‌ی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی.   رضا قاسمی |  وردی که بره‌ها می‌خوانند

خواهر

دوستت دارم، خواهر من، برای آنچه تو بودی و من نبودم... و همیشه خشمی با دلم بود، خواهر من، برای آن مرد که از من ربودی. و همه‌ی فرصت زنی چون من را گرفتی که رها کنم خودم را از این "سمنگان دژ"... دوستت دارم، خواهر من، و بیزارم از تو، برای آن‌چه تو بودی و من نبودم.


دیگران، دوستهات، شاگردات، خواهرات، و تمام این آدم‌های بیگناه کشته می‌شن... ده‌تا ده‌تا، هزارتا هزارتا... زیر دوش‌هایی که ازشون به جای آب، گاز مرگ‌آور بیرون میاد و برادرها جسد برادرشون رو جمع مى‏‌كنن و مى‏‌ريزن توى خاكريز. حتى نازى‏‌ها از چربى‏‌هاشون صابون درست مى‏‌كنن، مى‏‌دونين؟ عجيبه، مگه نه؟ آدم چه‌جورى مى‏‌تونه ماتحتش رو با اون چيزى كه ازش متنفره بشوره؟