![]() | تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا میکرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحهای همهی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی. رضا قاسمی | وردی که برهها میخوانند | ![]() |
ظهر
تنها پنجرهی کوچکم را پس بدهید | و عابری که سوتزنان بعد از ظهر کوچه را قدم میزد
یادم میآید پنجشنبهها ظهر، ساعت دوازده: لوسیل بال!
یادم میآید اگر ظهر ناهار اشکنه خورده بودم، یا به همکلاسیهایم نمیگفتم، یا الکی میگفتم نهار خورش بادمجان داشتیم.








