![]() | تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا میکرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحهای همهی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی. رضا قاسمی | وردی که برهها میخوانند | ![]() |
چشمان
چه تقدیر شومی برایت نوشته شده که حامل چشمان خاکستری شروری از نسل اجدادی شرور باشی.
و چه جانکاه بود | مردن | با چشمانی بسته.
آزادي چشمان زني است | كه حتي پس از سنگسار هم باز میماند








