ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا می‌کرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحه‌ای همه‌ی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی.   رضا قاسمی |  وردی که بره‌ها می‌خوانند

خنده

با هر مردی، همیشه کم و بیش یک جور پیش می‌رود، همان مسخره‌بازی‌ها، جزئیاتی که بهتر است نگاه نکنیم، جوراب‌های‌شان، آدم ناامید می‌شود، همیشه بی‌اختیار خنده‌ام می‌گیرد.


می‌بینم، زاده می‌شوند بر بسترم کودکانی فربه و خندان‌لب، از مادرانی سر بُریده و پاره‌تن. و می‌بینم هم‌خوابه‌ام بر بسترم با مُردگانی زره پوشیده و خود بر سر، زیر سایه‌ای از هزاران گُرز و شمشیر و خنجر...


  هنوز هم وقتی شاعرها از شعر می‌گویند خنده‌ام می‌گیرد، آنها شاعری را ویژه‌ی خواص می‌دانند من اما فکر می‌کنم همه وقتی برای اولین بار لبی را می‌بوسند شاعرند.