![]() | تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا میکرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحهای همهی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی. رضا قاسمی | وردی که برهها میخوانند | ![]() |
حبس
بعضی وقتها آدم دلش میخواد یکی رو پیدا کنه و هرچی تا حالا ته دلش حبس کرده، آزاد کنه و سبک بشه. ولی نمیشه چون نمیتونه به کسی اعتماد کنه. نه حتی بعضی اوقات به خودش توی آینه.
من يه داستان عاشقانه با تو مىخوام. اينو مىخوام. با تو زندگی كنم. يه داستان عاشقانه با تو. با تو برم. با تو توى يه خونه حبس بشم. اينو مىخوام. اينه. اينو میخوام.
از کسی شنیده بودم که ابراهیم یونسی توی دادگاه وقتی قرار بوده به جای اعدام، به حبس ابد محکوم شود، پای مصنوعیاش را درمیآورد و به سمت عکس شاه پرتاب میکند و میگوید اگر به خاطر این پای مصنوعی اعلیحضرت میخواهد من را ببخشد، من این پا و این بخشش را نمیخواهم.








