![]() | وقتی فاصلهی کمی بین ما بود، لبهایم طوری رفتار میکردند که انگار با کلمه نبود که به او سلام میدادم یا گفتگو میکردم، بلکه با همهی حس وجودم مخاطب او میشدم. و صدایش را نه با گوشها و شنوائیم میشنیدم که انگار با پوست تنم میشنیدم و معنا میکردم ابوتراب خسروی | | ![]() |
مشکل
پسر خوبییه... تنها مشکلش اینه که همزمان چند جا پیداش میشه.
صحبت از عادت به زندگی کردن نیست. مشکل ما این بود که زندگی به ما عادت نداشت.
مشکل است، زندگانی کردن مشکل است. سرفراز زندگانی کردن مشکل است! آدم، یا باید مثل موش خاکی زندگانی کند تا در امان باشد، یا غیر از آن اگر خواست باشد... دیگر کارش مشکل میشود... مشکل!








