![]() | تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا میکرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحهای همهی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی. رضا قاسمی | وردی که برهها میخوانند | ![]() |
پنهان
آنهایی را که از غصه نمیمیرند، یا سرشان را هنوز با خاکستر نمیپوشانند، یا در کوهستان میروند و خود را زیر شاخهها پنهان میکنند، آنها را، بیدرنگ، داوری میکنند، و آخر چرا آنها را داوری میکنند اگر نمیخواهند محکومشان کنند ؟
او نیست که به من تکیه زده بلکه این من هستم که پشت او پنهان شدهام.
من | تمام خطوط دنیا را | در چشمانم پنهان کردهام | تا از نگاه متعجب کفبینها | دلم خنک شود.








