![]() | میدانستم اگر بعد از تولد او، تو را، همهی زندگی را، از دست میدادم، باور کن که همآغوشی را ادامه نمیدادم و پَسَت میزدم. باشد که از من دلگیر میشدی و هیچوقت نمیتوانستم توضیحی برای رفتارم داشته باشم. پست میزدم. سعید منافی | پیر مرگ | ![]() |
خلاصه کتاب
نقد
مصاحبه
جملات منتخب
من هرگز | برای کبوتری که نمیشناختمش | دست تکان ندادم
هرگز نخواستم ادای باران را درآورم | و بیخودی گونههای کسی را خیس کنم
لطفاً مرا ببوس | میخواهم با صدای بلند | شیهه بِکِشَم.
من | تمام خطوط دنیا را | در چشمانم پنهان کردهام | تا از نگاه متعجب کفبینها | دلم خنک شود.
حالا | بیست سال دیگر هم که بگذرد | چشمانِ تو | در چای هر شَبَم جا مانده.
وقتی که دستهایت نمیرسند | با نگاه میرسی
بگذار گریه کنم | سکوتم را | گریه کنم.
من | راه جنوب را | میانِ دود و اسفند | گم کردهام.














برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
- ورود
- عضویت
نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر