![]() | نه به دستهایت مینگرم، نه به شمشیر. فقط نگاه میکُنم به چشمهایت. نه برای آنکه چشمها میگویند شمشیر به کجا فرود خواهد آمد.(...) به چشمهایت نگاه میکُنم تا ببینم مهر دارند یا کین... چشمها دروغ نمیگویند. محمد چرمشیر | روایت عاشقانهای از مرگ در ماه اردیبهشت | ![]() |
خلاصه کتاب
نقد
مصاحبه
جملات منتخب
من هرگز | برای کبوتری که نمیشناختمش | دست تکان ندادم
هرگز نخواستم ادای باران را درآورم | و بیخودی گونههای کسی را خیس کنم
لطفاً مرا ببوس | میخواهم با صدای بلند | شیهه بِکِشَم.
من | تمام خطوط دنیا را | در چشمانم پنهان کردهام | تا از نگاه متعجب کفبینها | دلم خنک شود.
حالا | بیست سال دیگر هم که بگذرد | چشمانِ تو | در چای هر شَبَم جا مانده.
وقتی که دستهایت نمیرسند | با نگاه میرسی
بگذار گریه کنم | سکوتم را | گریه کنم.
من | راه جنوب را | میانِ دود و اسفند | گم کردهام.














برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
- ورود
- عضویت
نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر