یاد
یادم میآید «آقا دروغ چرا؟ تا قبر آ...آ...آ...آ.»
یادم میآید ناصر ملکمطیعی قنادی باز کرده بود، فردین فرشفروشی.
یادم میآید از صد قدمیِ «قهوه سِت»، نرسیده به میدان فردوسی، که رد میشدیم، بوی قهوه مستمان میکرد.
یادم میآید سورنتو، کازبا، سیراکو، بیتا، فرانکفورتر، پارادیزو، چاتانوگا...
یادم میآید باقالی با گلپر توی قیف کاغذ روزنامه.
یادم میآید پاچهی شلوارها هر چه گشادتر بود، قشنگتر بود.
یادم میآید تاکسیها فقط نارنجی بودند.
یادم میآید فعل «کمیته ریخت» به وجود آمد.
یادم میآید پنجشنبهها ظهر، ساعت دوازده: لوسیل بال!
یادم میآید قنادیها فقط در ماه رمضان زولبیا و بامیه درست میکردند.
یادم میآید اگر ظهر ناهار اشکنه خورده بودم، یا به همکلاسیهایم نمیگفتم، یا الکی میگفتم نهار خورش بادمجان داشتیم.
یادم میآید شیرینیهای آلمانی که شبیه قلب بود: وسطش مربا، رویش یک بادام.
میگویند فراموشی دفاعِ طبیعی بدن است در برابر رنج! میگویند دردی که نوزاد، هنگام عبور از آن دریـچهی تنگ متحمل میشود، چنان شـدید است که کـودک، ترجـیح میدهد رنجِ زاده شـدن را برای همــیشه از یاد ببرد...!
(بدن، تنگ، دفاع، رنج، شدید، طبیعی، عبور، فراموشی، نوزاد، همیشه، کودک، یاد)
هنوز یاد نگرفتم بهموقع گوشی رو بردارم، با اینکه قبل از اینکه زنگ بزنی صدای آهنگش توی گوشم میپیچه.
یادم رفت بگم؛ مثل همیشه، انگار تا وقتی مینویسم زندگی جریان داره کنارت. حال که خاک را نفس میکشی غبار را از پنجره پاک کن.








