ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا می‌کرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحه‌ای همه‌ی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی.   رضا قاسمی |  وردی که بره‌ها می‌خوانند

انتظار

تو عادت داری در انتظار دلپذیر و دائمی هرگونه آینده‌ای باشی؛ اما من فکر می‌کنم ما داریم یک حرکت سریع، به یک معلوم نامعلوم رو تجربه‌ می‌کنیم و همه‌ی سرخوشی و شادی فعلی‌مون هم تو همینه...


من آن پنج دقیقه‌ام. من آن پنج دقیقه‌ی لعنتی‌ام که قرار است بیشتر بخوابیم اما بیشتر می‌خوابیم و از قطار می‌مانیم. قطار؟ قطار را گفتم تا با قرار قافیه باشد لابد. وگرنه سرکش‌تر از این حرف‌هاست نرفتنم به انتظار آنچه مهم است.


  وقتی می‌بینم دیگر کسی انتظار مرا نمی‌کشد، وقتی نیاز کسی را به خودم، نه به همسر بودنم، نه به مادر بودنم، نمی‌بینم، یکهو انگار در برابر چشم‌های گشاد خودم و دیگران گم می‌شوم. درست مثل روزهای کودکی که هر بعداز ظهر، میان کاه‌های زیرشیروانی انبار گم می‌شدم و هیچ کس، هیچ کس، دنبالم نمی‌گشت.