ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

    وقتی فاصله‌ی کمی بین ما بود، لب‌هایم طوری رفتار می‌کردند که انگار با کلمه نبود که به او سلام می‌دادم یا گفتگو می‌کردم، بلکه با همه‌ی حس وجودم مخاطب او می‌شدم. و صدایش را نه با گوش‌ها و شنوائیم می‌شنیدم که انگار با پوست تنم می‌شنیدم و معنا می‌کردم ابوتراب خسروی |  

سیاه

داخل دهن من سیاهه. سیاه مثل کسوفِ خورشید. سیاه مثل اون حفره‌ای که همه ازش اومدیم. نزدیک‌تر که بیای و دقیق‌تر که نگاه کنی، چیزهای دیگه‌یی هم می‌بینی. خودت رو می‌بینی که داری فرو می‌ری و بقیه رو می‌بینی که دور و برت نیستن.


به نظرم چشم‌هایش سیاه سیاه بودند، نه مثل اغلب چشم‌های سیاه که وقتی خیلی خوب با سیاهی چشم‌ها خو کنی و بشناسی، در عمق سیاهی، ته‌رنگی قهوه‌ای حس می‌شود، که حتی در عمق سیاهی چشم‌های خجسته نجومی باز هم سیاهی بود و سیاهی.