![]() | اگه خدا در برابر من بود، به همين جرم متهمش مىكردم: به جرم دادن قولهاى باطل... اریک امانوئل اشمیت | مهمان ناخوانده | ![]() |

همزیستی واژهها، گاه در غایتِ مسالمت و گاه با خشونتی بیامان... جمله خود سخن میگوید، آزاد و رها، ثبت میشود بر جریدهی عالم دوامِ آن...
آنچه میدیدم، نه مردی از نفس افتاده بلکه کسی بود که روزگاری ساعتهای عمرش را یکنفس دویده و حالا، تنها، ایستاده و لبخند میزد. (درباره نادر ابراهیمی)
نویسنده تنها در کشور خودش زنده میماند. (نقل قول فرزانه منصوری از همسرش نادر ابراهیمی)
تو تیماردار مردی هستی که هرگز نتوانست از خویشتن بیرون بیاید. این برای خوبترین و صبورترین زن جهان نیز آسان نیست... به لیاقت تقسیم نکردند، والا سهم من در این میان، با این قلم، و محو نوشتن بودن، سهم بسیار ناچیزی بود؛شاید بهترین قلم دنیا، اما نه بهترین همسر... (نقل قول از نادر ابراهیمی)
(بهترین، تقسیم، تیماردار، زن، قلم، لیاقت، نادر ابراهیمی، نوشتن، هرگز، همسر)
از کسی شنیده بودم که ابراهیم یونسی توی دادگاه وقتی قرار بوده به جای اعدام، به حبس ابد محکوم شود، پای مصنوعیاش را درمیآورد و به سمت عکس شاه پرتاب میکند و میگوید اگر به خاطر این پای مصنوعی اعلیحضرت میخواهد من را ببخشد، من این پا و این بخشش را نمیخواهم.
از نظر من نویسندگی یک کار بسیار پرزحمت و جانفرساییست. سعی میکنم شانه خالی کنم ولی نمیتوانم به آن تن ندهم. (نقل قول از محمود دولتآبادی)
تشبیهش کردم به بته جقه که نماد روحیهی ایرانی است. اینکه خم میشود اما هرگز نمیشکند.
خدایی که مرا خلق کرد، مرا مامور کرد تا ترانهسرایی ایران را از حالت یکنواخت عشقی و ذوقی و تکراری که در مسیر «گل من» و «دل من» حرکت میکرد، به راهی بیندازم که به سطحی بالاتر برود. (نقل قول از رحیم معینی کرمانشاهی)
(ایران، بالا، ترانهسرایی، تکراری، خدا، خلق، دل، ذوقی، سطح، عشقی، مامور، مسیر)
همگی این مراحل چهارگانه شعری که در ذهن من ناچیز پدید آمد به خواست حضرت حق زمینهای شد تا من آماده شوم که تاریخ ایران را به نظم بکشم. یعنی درست از همانجا که فردوسی قلم را به زمین گذاشت، من قلم را به دست گرفتم برای به نظم درآوردن تاریخ ایران. (نقل قول از رحیم معینی کرمانشاهی)
(ایران، تاریخ، حضرت، ذهن، رحیم معینی کرمانشاهی، شعر، فردوسی، نظم، همگی، پدید)
"این در واقع اتاق که نیست. گوشهی تنهایی است." (نقل قول از گلی امامی)
وقتی رضاشاه نهال این چنارها را از سر تا ته خیابان پهلوی میکاشت، به او ایراد گرفتند که چرا داری اینطور هزینه میکنی؟ او هم گفته بود: شما نمیدانید. اینها میخهای طلایی است که من دارم میکارم.








