![]() | سرش روی شانهام است و بوی موهایش مرا به سفر نوستالژیکی میبرد که پر است از تصاویر اوج جوانیام. ترانه برومند | سحر تصویر | ![]() |

همزیستی واژهها، گاه در غایتِ مسالمت و گاه با خشونتی بیامان... جمله خود سخن میگوید، آزاد و رها، ثبت میشود بر جریدهی عالم دوامِ آن...
خسته نشو، بگذار از آنچه میگذرد و نمیگذرد، بگذری از برخی نگذشتنها
من لحظههای ناتمام این بیانجامی را دوست دارم
عشق، یعنی چشمهای من صدای توست
برای تماشایت | ماه را به آسمان میسپارم | شب را به زمین
در من رازیست | که تو | برهنه از آب صیدش کردهای
چشمهایت را نبند | من در تو تکرار نمیشودم، زاده میشوم
الفبای نامت را میبوسم | تاکستان سرخ میشود
رفتن را از رود آموختم | آمدن را از باران | تا همیشه به تو بازگردم
زندگی قحطی کوتاهی است | که با هیچ بارانی سیراب نمیشود
بگو چگونه این سرزمین را میخوابانند | در حدقههای تا ابد گشودهام!؟








