![]() | آقا، واسه يهبار هم كه شده توى زندگىتون نشون بدين كه يه مردين... اين تفنگ رو بردارين، برين پشت صحنه و يه گلوله توى مختون خالى كنين. فقط يه گلوله، درد نمىگيره، هیچی حس نمىكنين... همه هم براتون كف مىزنن. ماتئى ویسنى یک | تماشاچی محکوم به اعدام | ![]() |
خلاصه کتاب
حکایت این کتاب
نقد
جملات منتخب
خواب میبینم. هر که را دوست میدارم میمیرد. پس، با خودم و دنیا لج میکنم و همه را بیخودی و الکی دوست میدارم.
بچه که بودم، فقط یک داستان بود که هر شب برایم تعریف میکرد؛ داستان بچهای که حرف مادرش را گوش نمیکرد و خدا مادرش را با خودش میبرد.
نمیدانم خدا وقتی قصد کرد بندههایش را برای حمالی خلق کند، به این فکر کرد که هر کدام به چه دردی میخورند، یا نه او هم مثل من غروب جمعهای دلش گرفت و حوصلهاش از خودش سر رفت و گفت: «حالا خلق میکنم، بعد خودش یه پخی میشه!»
دیگر نویسندهای وجود نداشت که از دلگیری پاییز بنویسد یا از خوشبویی بهار؛ از عشق چهچه بزند و نامههای طولانی بنویسد و از نفرت بگوید...














برای ارسال نظر ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد شوید :
- ورود
- عضویت
نظر شما بعد از تایید مدیریت وبسایت منتشر خواهد شد.
با تشکر