ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا می‌کرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحه‌ای همه‌ی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی.   رضا قاسمی |  وردی که بره‌ها می‌خوانند

سر

آن‌هایی را که از غصه نمی‌میرند، یا سرشان را هنوز با خاکستر نمی‌پوشانند، یا در کوهستان می‌روند و خود را زیر شاخه‌ها پنهان می‌کنند، آن‌ها را، بی‌درنگ، داوری می‌کنند، و آخر چرا آن‌ها را داوری می‌کنند اگر نمی‌خواهند محکوم‌شان کنند ؟


می‌بینم، زاده می‌شوند بر بسترم کودکانی فربه و خندان‌لب، از مادرانی سر بُریده و پاره‌تن. و می‌بینم هم‌خوابه‌ام بر بسترم با مُردگانی زره پوشیده و خود بر سر، زیر سایه‌ای از هزاران گُرز و شمشیر و خنجر...


دیشب خواب‌های عجیبی دیدم. توی اتاقی که دیوار نداشت محبوس بودم. جرات نمی‌کردم تکون بخورم. وایساده بودم. سیاهی محاصره‌ام کرده بود. پشت سرم یه تخت بود که یه ملافه‌ی سفید پوشونده بودش. روی تخت یه بال کبوتر بود. همون وقت اون اومد.