ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

تا برسيم به چهارراهی که مسیر دبيرستان دخترانه را جدا می‌کرد، فقط فرصت چهار پنج نگاه بود؛ برقی کوتاه که بايد به لمحه‌ای همه‌ی اشتياق و مهجوری را از تنی منتقل کند به تنی.   رضا قاسمی |  وردی که بره‌ها می‌خوانند

درخت

از آسمان که فرو افتاد، لای شاخ و برگ درخت‌ها گیر کرد. با باد تکان می‌خورد و با هر باران تکه‌ای از بدنش را از دست می‌داد. تا بهار و هرس درخت‌ها مدتی وقت داشت که زندگی کند.


ريشه‌ی درخت‌ها در قبر تکثير می‌شد و در خون و گوشت متورم نفوذ می‌کرد. لابلای ريشه‌ها، با تکه‌تکه‌های کرم و جسد، چيزی شبيه به دراز کشيده بودم و از انتشار ريشه در جسدم، چيزی شبيه به وجد می‌آمدم. من درون درخت منتشر می‌شدم.