ناکجا در تلگرام
توییتر ناکجا را دنبال کنید!
فروشگاه کتاب ناکجا در پاریس

من با استعداد بودم. بعضی وقت‌ها به دست‌هام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی شوم. ولی دست‌هام چه‌کار کرده‌اند؟ یک جایم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بند کفش بسته‌اند، سیفون کشیده‌اند و غیره. دست‌هایم را حرام کرده‌ام. همین‌طور ذهنم را. چارلز بوکفسکی |  عامه‌پسند

بو

اینا با بوی من معاشقه می‌کنن، با سایه‌ام ، با نفسم، با ضربان قلبم. تا یه چیزی می‌گم، فوری با حرفام جفتگیری می‌کنن... اگه خودمو تو آینه نگاه کنم با تصویرم معاشقه می‌کنن.


یه وقت‌هایی می‌شه، دون میکله، همین جور که نشستم، بوی تنش می‌پیچه توی کله‌م. انگار هزار تا گاو رو ول کرده باشن توی سینه‌ام. طاقت نمی‌آرم. نفس‌زنون می‌رم تا خونه. از خودم می‌پرسم : اون هزار تا گاو توی دل یرما هم خودشون رو به در و دیوار می‌کوبن یا نه؟


خلیج باردار زیر موهای حلقه حلقه‌ی روسپی من | بدون مجوز رسمی به دنیا می‌آیم | بالا می‌آورم بچه‌هایم را | به دندان می‌گیرم | بو می‌کنم | ولگردی‌ام را به حساب دیوانگی نه،| نگذارید این سگ خواب‌هایم را بدزدد 


پنجره‌ی‌ اتاق‌خواب‌ را بسته‌ بودیم‌ تا‌ صدای‌ نفس‌نفس‌ پیوسته‌ و ناله‌های‌ خوش هماغوشی‌ بیرون نرود. بعد، تا ملكتاج‌ پنجره را بازکرد، اتاق پر شد از بو‌ی محبوبه‌های‌ شب كه‌ بی صبرانه پشت شیشه منتظر بود تا اجازه‌ی ورود پیدا کند.


مادر به زن‌های عمارت می‌گفت وقتی باد کلاف توی دل و کمرم می‌پیچد، فکر می‌کنم حتماً خواهم مرد، همین که دست خاله را می‌گیرم، درد آرام می‌گیرد. دست خاله‌ام شفاست. بوی مادرم را می‌دهد. 


پیش از دیدنش‌ گمان نمی‌کردم از آن تاریکی، از آن همه ابهام و ندانستن من؛ از او و از تنش عطر اقاقیا بیاید. بو کردم تا در خاطرم خوب بماند و خوب به حافظه‌ام بسپارمش. نفس کشیدمش از ابتدای تنش، از انگشت‌های پاهایش تا پیشانی‌اَش و دوباره و چندباره، تا آنجا که به درونش می‌رسید.